دلنیا

خرید بک لینک

قبلا گفتم یه دبستان مختلط با مدیریت و عوامل مختلط ضمیمه دبیرستان ماست. یه دختر کلاس اولی به اسم دلنیا داریم که نمی تونه بدون بابا بزرگش بره کلاس. وابستگی شدیدی به پدر بزرگش داره. معلمش اجازه نمیده پدربزرگ سر کلاس بشینه، پدربزرگ هر روز تو حیاط مدرسه میشینه و هر روز زنگ اول من شاهد فرار دلنیا از کلاس هستم که با سرعت از پله ها پایین میاد و در حالی که گریه میکنه باباش را صدا میزنه و میگه: بابام کجاست؟ معلمش هم به دنبالش میاد پایین. اینقدر دلنیا نازه که دوس دارم بغلش کنم نازش کنم اما چون مدیر و معلماش مرد هستند خجالت میکشم جلو اونها برم طرف دلنیا... کاش مشاورش می تونست زوتر کمکش کنه تا دلنیا زجز نکشه، من که دلم یه جوری میشه وای به حال بابا بزرگش...

یه پسر کلاس اولی هم تازه اومده، اونم میگن عشایر بوده، به زور میبرنش سر کلاس، روز اول به طرز افتضاحی داشتند از پله ها می بردنش بالا. البته الان کمی بهتر شده، روزهای اول گفته بود دلم برای بزم تنگ میشه...

دارم خاطرات روزهای مدیریتی را تو دفترچه خاطرات گوشیم می نویسم. اگه مدیریت عمری برام باقی گذاشت بعدا تو وبلاگم به اشتراک میذارم...

مخابرات دزد...

ما را در سایت مخابرات دزد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 20 تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 17:50

صفحه بندی