یه گوجه دستش بود و داشت تو بشقاب قل میداد و هی می گفت: این گوجه را چاقش کنم، بخوریم. داشتم به این فکر می کردم که تو تصوراتش چه جوری یه گوجه چاق میشه که گفت: عمه اون چاقو را بده تا این گوجه را چاق کنم، تازه چاقو را هم برعکس گرفته بود. ...