
چند روز پیش وقتی من مشغول نهار خوردن بودم، فاطمه درسا یهو داد زد: زلزله فرار کنید، یه دور تو پذیرایی زد بعد گفت شوخی کردم، دنبالش کردم بگیرم مگه تونستم به پاش برسم....
ادامه مطلب
یه گوجه دستش بود و داشت تو بشقاب قل میداد و هی می گفت: این گوجه را چاقش کنم، بخوریم. داشتم به این فکر می کردم که تو تصوراتش چه جوری یه گوجه چاق میشه که گفت: عمه اون چاقو را بده تا این گوجه را چاق کنم، تازه چاقو را هم برعکس گرفته بود. ...
ادامه مطلب
من فقط با ماشینم دوچرخه اش را آوردم خانه، حالا مفتخر شدم به جواب این سؤال که: « کی برایت دوچرخه خریده است؟»...
ادامه مطلب